مدح و ولادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
دختر خورشید و ماه، زهرۀ زهـرا آنکه کرامات او گـذشـته ز اِحـصا هم شرفـش بـگـذرد ز عـرش الهی هم نـسـبـش میرسـد به سید بَـطـحا زهره مخوانش که هست زهره کنیزش دخـت مـخـوانش که گـشـته اُمّ اَبیها محـرم رازش نـبیِ راضیِ مَرضی سنگ صبورش عـلیِ عـالـیِ اعـلی حـاصل پـیـونـد بـاغ و نـمنـم باران سـیـب گـلاب دل خـدیـجـه و طـاها تاج سر هر دو عالمی تو و کافیست چون تو یکی اسوه بانوان جهان را بهر نگـهـبانی از تو عـرش فـراهم بـهـر پـذیـرایـی از تـو خُـلـد مـهـیـا حُبّ تو جنت شدهست و بغض تو دوزخ ای به قـیـامت مـعـانـدان تـو رسـوا دین تو کفـر فـریب و کذب درآورد صدق تو با این و آن چه کرد؟ خدایا صدق به صدیقه میرسد که رسیدهست جمله به فـرزنـد ارث مـانـده ز بابا ارث، سلیـمان مگر نـبـُرد ز داود؟ یـا زکــریـا نــداد ارث بـه یـحـیـی؟ ارثِ پـدر بـردهای به امـر خـداونـد مِلک فدک را نه بلکه مُلک فلک را سـوی تـو آیـد رسـول روز تَـحـَدّی سمت تو گردیده قبله، لیـلـةالاسری غایت خلقت تویی و جمله بهانهست قصۀ سیب و بهـشـت و آدم و حـوّا خود چه خبر گشته در مدینه که با شوق جِنّ و مـلـک میرسـند بـهـر تماشا چشمۀ کـوثر به دست ساقی کـوثـر شمس و قمر را نگر قرین شده یکجا آنکه نـبی جوشن کـبـیـر تنـش کرد بـا زره آمـد ز راه بــادیــه تــنــهــا وآن که به سائل سپرد رخت عروسی چشم بپـوشد ز رَخت اطلس و دیـبا خانۀ ایشان بهشت و کوچک و دنجیست گرچه نگنجد به کوزه جمع دو دریا بـانـوی پـر مهر آب و آیـنه و نور! خـیـر کـثـیـر نـهـانِ دنـیی و عـقـبا! کیست به غیر از تو با علی مترادف؟ غیر علی کیست با تو همسر و همتا؟ حـیـدر صـفـدر امـیـر قـلعۀ خـیـبـر آنکه محـابـا نـکـرده از صف اعدا تیغ و حریر است یا نه آتش و آب است؟ هـم به تـولاش بـیـن و هـم به تـبـرّا حق و عـلـی با هـماند و لا یَـتَـغَـیَّـر حق و عـلی مـدغـماند و لا یَتَجَـزّی پای به ره نِه غضنفرا که شـغـالان خود بـگـریـزنـد پـابـرهـنـه ز هیجا عبدود آنقدر ذوق کرد که نشناخت بـعـد مـلاقـات ذوالـفـقـار سـر از پا بیثـمر از تیغ او گـریـخـته مرحب بیـهـُده در چـنـگ شـیر کرده تـقـلا طـعـنۀ او با بشر زنند عجب نیست نـسـبت او با خـدا کـنـنـد، شگـفـتـا! اکـبـر و اعـظـم خـدای عـالـم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا سید و مولا و میر هر دو جهان است هرکه علی را گرفـت سـید و مـولا تا پـدر خاک، سـهـم مادر آب است گشته سرشـته به نور، آب و گل ما یکسره مکـتوم ماند راضیه را راز مـانـد پـس پـرده سِرّ کـشـف مـعـما تـربت پـاکـش نـهـان ز دیـدۀ مـردم چون شب قدری نهفته در سه شب احیا فاطمه خود فاطمهست من چه بگویم؟ اسم تو تـنهـا به اسم توست مُـسـَـمّا در همه گیتی نگشته مثل تو تکرار در هـمه عـالـم نشد شـبـیـه تو پـیـدا در حـد ما نیست مدح نام تو گـفـتن مدح تو گـویـد مـگـر خـدای تعـالی |